تبليغاتX
ترنم


ترنم

... با عشق آفریده شدم و با عشق خواهم مرد ...

تا چشم به هم می زنی میبینی لباس سفید عروسی به تنت هست و عده ای آدم دور و برت که اومدن تو شادیت شریک باشن ،هیچکس نمی تونه درک کنه تو چه حسی داری یه حس خوب و عمیق شایدم یه حس که نمی تونی به اسارت هیچ واژه ای در بیاریش،حالا تو موندی و یه سبد گل رز و دو چشم مهربون که نگات می کنن نمی دونی دقیقا چیکار باید بکنی ولی می دونی بهترین ثانیه های زندگیت هست شاید می خوای اون لحظه ها رو قاب بگیری که هیچ وقت تموم نشن و همیشه بتونی حسشون کنی،مبارکت باشه

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com به همسر عزیزم که چند روزی بیشتر نیست وارد لحظه هام شده و تموم اونایی که وصالشون رو جشن گرفتن تبریک میگم ...زندگیتون زیبا و لحظه هاتون پر ازعشق باشه

نوشته شده در ساعت 12:9 توسط شبنم|

مثل وقتی که دلت برای کسی تنگ میشه،دل تنگ میشی ..اما نه شاید دل تنگی نباشه..شاید یه جیزی شبیه این باشه..حسی که وقتی ساز می زنی می تونی اونو تو وجودت حس کنی...نه تو دیوونه نشدی..شاید شبیه دیوونه ها باشی..هر کی تو رو میبینه میگه این چرا این جوریه..کسی نمی تونه دنیای تو رو بفهمه ..فقط تو تنهایی با یه دنیا خاطره و شاید چند تا برگه ای که سیاهشون کردی..نه ناراحت نباش ..من با تو ام
نوشته شده در ساعت 22:57 توسط شبنم|

خیلی وقته نیومدم.سکوت تلخی همه جا رو فرا گرفته...من دو روز هست که میرم سر کار...هیجان جدید و یه راه جدید...نمی دونم چی بنویسم شایدم می دونم و نمی تونم بنویسم..خیلی حرف دارم اما نمیشه گفت...یه چیزی که تو دلم سنگینی می کنه

گاهی وقتا به این فکر می کنم که چقدر تنهاییم ما آدما خیلی تنهاییم همه موجودات این کره زمین دسته جمعی زندگی می کنن ، ما آدما ظاهرا پیش همیم اما تنهاییم.

شاید دیگه اشک هم تسکینم نمی ده..دیروز دوست صمیمیم هم رفت پیش یارش و من موندم تنها...حد اقل تو برام پیام بذار آره توکه داری می خونی

نوشته شده در ساعت 22:53 توسط شبنم|

مثله همیشه منم.همون که در آرزوی بارونه.همون که سال هاست واسه تو می نویسه.همون که دلش برات تنگ شده.خیلی وقته  سراغت نیومدم.نه گله نکن.من بی وفا نیستم.یه کم سرم شلوغه.می دونم دیگه این بهانه ام قبول نمی کنی.چی کار کنم؟

یه رز قرمز راضیت می کنه؟

در تموم مدتی که ازت دور بودم بهت فکر می کردم هر چند باور نکنی.

باشه ...قول میدم از این به بعد مرتب بیام و رو خطات سیاه مشق بنویسم.

تموم زندگیم توی وجودت خلاصه میشه.پس بازم مینویسم ای ورق های زندگیم..

نوشته شده در ساعت 9:54 توسط شبنم|

نازنین رفت چایی بیاره..بار اولش نبود.زیاد دلهره نداشت.اشتیاقیم دیگه نداشت.زندگی. .بعد از اون همه ماجرا چه قشنگی می تونست واسش داشته باشه..یه لحظه نمی تونست از فکر گذشته  بیرون بیاد.هر چند دو سال از اون اتفاق گذشته بود ولی  اون روزا بد جوری روی وجودش اثر گذاشته بودن..خیلی وقتا الکی با خودش حرف میزد..حرف مردم بیشتر از هر چیزی واسش مهم بود...نگاه سرد باباش رو حس می کرد.تا کی می خواست اونجا بمونه...

همه شرایط دست به دست هم داده بودن تا شادابی نازنین رو بگیرن تا روی پوست لطیفش چین و چروک بندازن..خودش رو جمع و جور کرد..آب دهنش رو قورت داد نفس عمیقی به بلندای خوشبختی کشید..به زور لبخندی گوشه لباش نقش بست...چند قدمی برداشت .پشت در اتاق رسید..خانمه داشت حرف می زد ..گوشش رو تیز کرد ببینه چی میگن.یه دفعه برق از چشمای نازنین پرید..نتونست روی پاهاش وایسه..به گوشاش اعتماد نداشت ..سرشو نزدیک تر برد..اول فکر می کرد اشتباه می کنه..ولی نه.صدای همون خانم بود..«من فکر می کردم این دختره شوهرش مرده...ولی مادرش گفت از شوهرش جدا شده..نه.این به درد پسر من نمی خوره.معلوم نیس چه عیبی داشته که شوهرش ولش کرده...یه دفعه بریم زشته..بذار چای بیاره کم کم پا میشیم میریم...فقط نباید بفهمن دلیلش چیه..»

پسر مات و مبهوت مونده بود.چشماش به گلای قالی گیر کرده بودن  نمی دونست چی بگه..«ولی مامان من این دختر رو دوسش دارم...آخه به چه جرمی محکومش می کنین..»

«نه..روی حرف من حرف نزن..این دختر به درد نمی خوره..»

پیچک تنهایی دوباره وجود نازنین رو در بر گرفت..شونه هاش به پهنای روزای بدبختیش با شوهر سابقش می لرزیدن..محکوم بود..به جرم عشق.دلیلشو نمی دونست..علی اونو می زد .چطور می تونست باهاش زندگی کنه...باورش نمی شد که یکی به این راحتی در موردش قضاوت کرده باشه و وجود پاکش رو لگد مال کرده باشه....سرش رو روی دستاش گذاشت و آرزوی خواب ابدیت کرد...

نوشته شده در ساعت 0:12 توسط شبنم|

صدای نالش فضای اتاق رو پر کرده بود ...زن های همسایه جمع شده بودن تا کمکش کنن و برسوننش به بیمارستان..

مثله همیشه چشماش به در موند منتظر بود که بیاد..آرزوی هر زنی بود که موقع دردش شوهرش پیشش باشه.. به خاطر دردی که از آن او تنها نیست.. مثله همیشه چشمای نجیب و میشی رنگش پر از اشک شد..همسایه ها ماشین گرفتن تا رعنا رو برسونن شهر تا وضع حمل کنه..

بیشتر از درد قلبش به ستوه اومده بود ..از دردی که مدت ها توی سینش رخنه کرده بود وجود مهربونش رو آزار می داد ...هیچ خبری از رضا نبود...گویی نه انگار که حاصل امید مشترکشون به زندگی مشترک .. داره پا به عرصه وجود می ذاره..

...

پرستاراز اتاق بیرون اومد ..زن همسایه ازش پرسید:« حال رعنا خوبه؟»...پرستار با لبخند ملیحی جواب داد :«حال مادر و بچه هر دو تا خوبه...بچه دختره...خدا رو شکر سالمه..»

با شنیدن این جمله اشک تو چشمای زن جمع شد..به یاد دخترکش افتاد که وقتی به دنیا اومد هیچ کی از به دنیا اومدنش راضی نبود ..هیچ کی اونو نمی خواست..حتی پدر بچه

...

«بچم مریضه..ذات الریه کرده مرد بیا برسونش شهر..ببرش دکتر .داره میمیره..»

«بذار بمیره من که از اولم گفتم باید بمیره دختر مایه ننگ خونواده ماست..نباید به دنیا میومد ..حالام بذار بمیره..»

اشک ازگوشه چشم زن به پایین غلطید..به یاد گل پر پر شدش افتاد که به جرم دختر بودن به دنیا اومده بود و مظلوم مرد ..فقط چون از جنسی متفاوت با جنس مرد به دنیا اومده بود.فقط به جرم اینکه خدا حواء را از آدم خلق کرد.فقط به جرم یه حس برتری مزخرف که مرد بودن رو بر انسان بودن ترجیح می داد..

«بیچاره رعنا..کاش مرده بود ولی دختر به دنیا نمی آورد..» آه سردی کشید..

..

نوشته شده در ساعت 15:16 توسط شبنم|

نمی دونم از کجا شروع کنم .ولی می خوام شروع کنم.می خوام بنویسم هر چند هنوز اول خطم.ولی می نویسم.قصه ای دراز از دختر شاه پریون.از همونی که همیشه باید با اژدها بجنگه..همونی که خیلی وقت تنها بود و تنهایی می جنگید..آره این جا خط اوله..من هنوز سر خطم.هنوز نقطه ام خیلی مونده کلمه بشم.این کلمه رو تو میسازی..

می خوام قصه دراز یه درد رو بنویسم.دردی که ذره ذره زیر پوستم احساس کردم..همونی که تو هم شاید حس کرده باشی..می دونی ..خیلی وقتا با خودم فکر می کنم  ..که ما آدما کلاف پیچیده ای هستیم که یک گره کور داریم.نمی تونیم شروع خط رو پیدا کنیم که نمی تونیم تمومش کنیم.نمی دونیم کی هستیم و از کجا اومدیم.می خوام بنویسم از تموم چیزایی که می بینم. اون چیزایی که درد عمیقشو توی قلبم حس می کنم هر چند من تجربشون نکردم ولی من،یک زن،اون رو حس میکنم.می خوام بنویسم از تموم دردای که یه زن با وجود این همه شعار در مورد حقوق مساوی توی سینش احساس می کنه..آره از یک زن می نویسم..یک زن ایرانی...

به نام خدا....

نوشته شده در ساعت 13:45 توسط شبنم|

               زیر مهتاب یه ماه

               توی اعماق یه چاه

              واسه آشوب نگاه

              تو غروب یا تو پگاه

              تو زمستون یا بهار

             واسه دیدن تو باز

            من و اون چشمای ناز

           بی درنگ و یک صدا

            تو رو فریاد می زنیم

 

نوشته شده در ساعت 23:27 توسط شبنم|

                    ای کاش بیاد روزی که من از این قفس رها بشم

                    پر بکشم تو آسمون فارغ از این دنیا بشم

                   دلم می خواد داد بزنم

                   دادی بلند تر از صدا

                   صدای اون غریبه ها

                   صدای نا سپاسی ها

                  ای کاش بیاد سلاخی که پیکر بی روح منو

                  از غصه ها رها کنه

                  پوشش خاکستری رو پاره کنه

                  که من دیگه از نفرتا جدا بشم

                 دلم می خواد غریبه ها هم بدونن

                 پروازو خیلی دوست دارم...

نوشته شده در ساعت 23:16 توسط شبنم|

توهمان احساسی

همه آن شعر شب بارانی              

من همان شیدایم

همه از تاب و تب بارانی

و تو آن بارانی                  

 تو آن فریادی

همه آن سیلی بادی

تو بر آن صورت نیلی شب بارانی

همه احساس شبم بارانی

همه سودای سرم                 

تو همان مشق منی

ای تمام باران

تو سیاهی مشقی

ناخدایی،همه در کشتی دریای دلم

ای نگاه باران                                  

نوشته شده در ساعت 19:52 توسط شبنم|


Design By : RoozGozar

OTHERS